تبليغاتX
اصل تکرار
گاهی گمان نمیکنی ولی میشود
 
قمار بدبیاران هیچ گاه بردی نخواهد داشت....من وتو هر دو می بازیم...
|+| نوشته شده توسط شب زده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388  |
 خسته

موضوع واسه نوشتن زیاده اما خداییش حس و حال نوشتنم نیست!

همینکه همت کردم و اومدم یه وب زدم خودش کلی هنره واسه آدمی مثل من؛ دیگه انتظار تند تند آپ کردن نداشته باشید که خیلی واسم سنگینه!!! درک کنید؛ میدونم که میکنید؛ این روزا همه حال و روز داشنجوی مفلوکی مثه من و خیلی راحت میفهمن؛

آخر ترمه و خودتون بهتر میدونید روزای آخر هر ترم، شب امتحانیایی مثل من، فقط دست به دامن دعای این و اونن و تا صبح احیاء میگیرند! نامردید اگه بخندید و دعا نکنید؛ مام کم نمیذاریم بخنیدید و مسخرمون کنید دعا میکنم همتون سوسک شید! آره خلاصه از ما گفتن بود...

توقع زیادی ام نداریم، در حد قبولی و پاس شدن درسای ۴واحدی!!!

اینم یه شرح کوتاه و مختصر از اوضاع خراب دانشجوئیمون!!!

نظر شماهم اینه که ۱۰ عدد تمیزیه، مگه نه؟!!

|+| نوشته شده توسط شب زده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388  |
 اولین کلام...
وقتی اعتماد من؛

از ریسمانهای سست عدالت آویزان بود...

و در تمام شهر قلب چراغ های مرا؛ تکه تکه میکردند؛

وقتی که چشمهای کودکانه عشق مرا

با دستمال تیره قانون میبستند

و از شقیقه های مضطرب آرزوی من؛

فواره های خون به بیرون میپاشید؛

چیزی نبود هیچ چیز به جز تیک تاک ساعت دیواری...

دریافتم؛

باید باید باید؛

دیوانه وار دوست بدارم...

|+| نوشته شده توسط شب زده در دوشنبه نهم آذر 1388  |
 
 
بالا